چقدر عمیق میشکست....
وقتی میفهمید......
با بغض مینوشت.......
او با خنده میخواند......
چقدر عمیق میشکست....
وقتی میفهمید......
با بغض مینوشت.......
او با خنده میخواند......
وقتي درباره تضاد سه نهاد جامعه، خانواده و مدرسه با هم سخن گفتيد، ياد جمله اي از سيمين
بهبهاني افتادم که زندگي مردم امروز را زندگي چندزيستي يا دست کم دوزيستي توصيف کرد.
خانم بهبهاني گفت؛ آنچه در مدرسه به عنوان ارزش آموزش داده مي شود در خانواده ضدارزش
است يا آنچه در جامعه رفتار مي شود خلاف آموزه هاي مدرسه و خانواده است. بنابراين يک فرد
براي آنکه بتواند در اين سه جزيره دوام بياورد بايد هر بار به رنگي در بيايد. پيامدهاي بديهي اين
چندزيستي نخست عدم اعتماد به نفس است، دوم عدم اعتماد به جامعه و سپس عدم اعتماد به
دولت است. ارزيابي شما براي درمان زندگي چندگانه چيست؟
بقیه متن در ادامه مطلب...پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید
موضوع غم انگیز در خصوص زندگی ، کوتاه بودن آن نیست
بلکه غم انگیز آن است که ما زندگی را خیلی دیر شروع میکنیم . . .
یک روز آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز
بیان عشق بین کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا میکنند. برخی
«دادن گل و هدیه» و «حرفها دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند
«با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیستشناس بودند طبق
معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری
به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل
ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد
زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید
و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید
آیا میدانید آن مرد در لحظههای آخر زندگیاش چه فریاد میزد؟ بچهها حدس زدند حتما از همسرش
معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که
عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و
به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود
قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستشناسان میدانند
ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک،
با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم
برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
بابا نان داد !
می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟
.
.
.
… .
بابا آب داد بابا نان داد
می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بخوانم و بنویسم
.
.
.
می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بدوم
و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است....