اشعار آشنا با خاطر....

 

غریبه آمده بود آشنا شود با من

و از مسیر مقدر جدا شود با من

 

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند

به درد بی دینی مبتلا شود با من

 

خدای کودکیش را کنار بگذارد

خودش خدا بشود یا خدا شود با من

 

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد

ز قید کهنه عادت رها شود با من

 

بدل به من بشود من بدل به او بشوم

برای چند شبی جا به جا شود با من!

 

برای معرکه گیری غریبه تنها بود

در این مکاشفه می خواست ما شود با من

 

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود

که باز وارد یک ماجرا شود با من

                      

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او

 

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

 

برای آتش بازیش یک نفر کم بود

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او

 

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او

 

مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد

که خود روانه راه خطا شدم با او

 

          

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

جوابیه سیمین دانشور به شعر بی تو مهتاب شبی فریدون مشیری....

 

بی تو من زنده نمانم

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چو در خانه ببستم دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد، گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل شکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته صدایی

تو همه بود و نبودی، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل، به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی، نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم،بی تو من زنده نمانم

بی تو مهتاب شبی از فریدون مشیری....

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت   

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم   

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه ني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!