دلارام
به قول مادر سیمین بهبهانی
مرد باید کت باشه و زن آستر کت
تا کت رو شکیل وخوش دوخت نگه داره
و کت بتونه خودنمایی کنه
اونچه که به چشم نمیاد آستر کته
زن به چشم نمیاد
به قول مادر سیمین بهبهانی
مرد باید کت باشه و زن آستر کت
تا کت رو شکیل وخوش دوخت نگه داره
و کت بتونه خودنمایی کنه
اونچه که به چشم نمیاد آستر کته
زن به چشم نمیاد
جاده موفقیت سر راست نیست
پیچی وجود دارد بنام شکست
دوربرگردانی بنام سرگردانی
سرعت گیرهایی بنام دوستان
چراغ قرمزهایی بنام دشمنان
چراغ احتیاط هایی بنام خانواده
تایرهای پنچری خواهید داشت بنام شغل
اما اگر یدکی بنام عزم داشته باشید
موتوری بنام استقامت
و راننده ای بنام خدا
به جایی خواهید رسید که
موفقیت نامیده میشود
ببخشید که مدتهاست خودم پست نمیزنم ولی میام سر میزنم پست ها رو خودم چک میکنم
بجز این 2پست آخر که دست نوشته مدیریت جدید وبلاگه نمیخاستم نظرمو کامنت کنم گفتم حرفامو تو
این پست بهت بگم.... ممنونم بابت همه چی و امیدوارم روز به روز قریحه شاعرانت بیشتر گل کنه...
فقط شادتر بنویس رفیق، دوست ندارم راز .....
سختی روزهای بی تو بودن
نگاهم را به فراسوی جاده کشاند
راهی که با عبور از آن گفتی:
منتتظر باش
دوباره از نو شروع میکنیم
اما سالهاست بدنبال عقربه های ساعت میدوم
وبا دستانی لرزان تقویم را ورق میزنم
و چه تلخ است قصه جدایی
در پی پر کردن فاصله ام
اما انگار دور دورتر میشوی
سراب شده ای میدانم
ولی هنوز در پیچ جاده سرنوشت با خود تکرار میکنم
"دوری و دوستی"
شاید که برگردی
"رویای نا تمام"
عشـــــق اگر عشق باشد ؛
هم خنده هايت را دوست دارد
هم گريه هايت را
هم شادي ات را دوست دارد
هم غم هايت را
هم لحظه هاي شادابي ات را مي پسندد ،
هم روز هاي بي حوصلگي ات را
هم دقايق پر ازدحامت را همراهي ميکند ،
هم دقايق تنهايي ات را
عشـــــق اگر عشق باشد ،
هم زيبايي هايت را دوست دارد
هم اخم هايت را در روزهاي تلخي
هم سلامتت را مي پسندد ،
هم روزهاي گرفتاري و بيماري همراهي ات مي کند
عشـــــق اگر عشق باشد ،
با يک اتفاق ،
تـــو را تعويض نمي کند ،
همراهي ات مي کند تا بهبود يابي
عشــــق اگر عشق باشد ،
هر ثانيه دستانش در دستان تــــــوست،
در سخـــتي و آســـاني تا ابـــــــد
خدا مرا آفرید و گفت:
ای بشر ۴۷۰ روز صبر کن تا بیافرینم همدمت را...
روزها صبر پیشه کردم...
کم کم به بی اعتقادی رسیدم که شاید سر کاریست...
ولی به یکباره همهمه ای دنیا را فرا گرفت و زنی در ایران زمین دختری به دنیا
آورد و جمعی را شادمان کرد
لبخندهای ماسیده از سرمای دی ولی دلهایی مالامال از گرمای وجود نورسیده!!!
راه می رفتم که آمدی! واژه مامان و بابا تازه بر زبانم افتاده بود که از راه رسیدی
کوچک بودم و بزرگ و بزرگتر شدم تا روزی که سرنوشت به من گفت:
تو را برایم می یابد و فقط صبر پیشه کنم....
بالاخره تقدیر به رویم خندید...
عاشق عدد هفت و روز یکشنبه ام بودم و از آن روز شیفته وار دوستشان دارم
چون روزی تو را دیدم که هفتم ماه بود و یکشنبه ای که عاشقش بودم.....
اینک تو را دارم و تولدت بهانه ای شد برای ناگفته های دلم....
تولدت مبارک بهترینم....