روی نگین انگشتری امام حسن مجتبی (ع) حک شده بود
"حسبی الله "
این خیلی جمله بزرگیه و شاید برای دهن من بزرگ باشه اما شاید کسایی باشن که
این جوری زندگی می کنن که خدا اولین و آخرین گزینه همه راه ها ی زندگیشونه
روی نگین انگشتری امام حسن مجتبی (ع) حک شده بود
"حسبی الله "
این خیلی جمله بزرگیه و شاید برای دهن من بزرگ باشه اما شاید کسایی باشن که
این جوری زندگی می کنن که خدا اولین و آخرین گزینه همه راه ها ی زندگیشونه
وقتی میشندم ما خیلی به شهدا بدهکاریم،میتونستم درکش کنم ولی نشده بود جزیی از حقیقت وجودم
که باهاش زندگی کنم...الان که مینویسم احساسی فراتراز قبل دارم و این احساس رو مدیون خوندن
زندگینامه هاشون هستم که به لطف یکی از دوستان یه مجموعه کاملش الان در دسترسم هست،و اما
هدفم از این پست شریک کردن شما تو احساس خوبمه که شاید اگه شما هم احساسی شبیه احساس قبلا
من داشتین با خوندن مجموعه های " نیمه پنهان ماه" و " آسمان" که روایت زندگی پر از جذبه و عشق
و سراسر فراز و نشیب از زبان همسران محترم شهداست،به حس فوق العاده خوبی برسید که خیلی
متفاوت تر از حس های روزمره ای هست که میبینیم ودرگیرش هستیم
ودلیل دیگه اینکه این وبلاگ واقعا حس کرد چرا هیچوقت از شهدا ننوشته،امیدوارم شهدا عذر این قصور
و کوتاهی رو بر ما ببخشن!
قسمت هایی ازنیمه پنهان ماه:
ندیده ای؟بعضی ها سی سال با همسرشان زندگی میکنند، حداکثر در دو سطر. آن هم همه اش تعارف.
اما گاهی یک نگاه را می شود یک عمر توصیف کرد. گاهی یک روز را می توان یک سال مرور کرد.
کیفیفت کمیت را مقهور میکند.
در زندگی با مردانی که جنگیدند، دست کم در زندگی با خیلی هایشان این پیدا است.
جنگ ها هر چقدر هم که طولانی باشند بالاخره تمام می شوند. مردم به شهرهایشان برمی گردند.
خانه هایشان را می سازند. مین ها را خنثی می کنند و جایش را پارک می سازند، با درخت ها،
فواره ها و تاب و سرسره.
بالاخره هم از یاد نمی برند که اینجا روزی روزگاری میدان جنگی بوده است. اما چیزی هست
که هیچوقت ساخته نمی شود. جای خالیش را نمی شود با هیچ بنایی، درختی یا فواره ای پر کرد،
جای خالی،خیلی خالی آدم ها.
آدم هایی که یک سر و گردن از ما بالاتر بودند، پس مثل دیوارهای یک قلعه جلو ایستادند تا دیگران
پشتشان پناه بگیرند. جای خالی آنها با هیچ چیز جز خودشان پر نمی شود. خودشان که حالا جزیی
از خانه هایمان اند، جزیی از خیابان ها، مدرسه ها و باغ های تازه....
پی نوشت:مقام معظم رهبری می فرمایند: یک ملت،عزتش، قدرتش، صدرنشینی اش در تاریخ به مجاهدت فرزندانش بستگی دارد.
بانویم معصومه (ع)!
شرافتِ زن در یاد توست، آن هنگام که قدسیان بر گلدسته های نورانیات سلام میفرستند.
آخرین فیلمی که این روزا دیدم
هیس....!!!دخترها فریاد نمیزنند

هیس....!!!
حرف زدن راجب کابوس های تلخ شبانه،یعنی میخام حرف بزنم اما نمیشه، یعنی حرف زدن از آدمای فراموش شده زیر پوسته شهر که با سکوت زندگی میکنند.زندگی فقط در کنار هم زندگی کردن نیست،درک متقابله،فهمیدن،دیدن و شنیدن هم دیگس..
همه تلاش این فیلم اینه که بگه:هیس!! دیگه تموم شده،بزاریمش کنار و حرف بزنیم از اون چیزایی که باید بشنویم و ببینیم حتی اگه تلخ باشه

انگشت اشاره این فیلم به سمت خانواده هاست،خوبی این فیلم اینه که خانواده ها و حتی تماشاگران پس از دیدن این فیلم احساس مسئولیت بیشتری نسبت به کودکانشان و آنچه پیرامونشان می گذرد می کنند!
در جامعه ای که حرف بازی، حرف سازی، تهمت و افترا ودرگوشی حرف زدن تبدیل به مسائل عادی و پیش پاافتاده شده فیلم خانم درخشنده تونسته در شرایط سخت ممیزی ها و سیاست گذاری های نادرست دست کم سه، چهار موضوع را به فراخور طرح کنه و ذهن مخاطبشو درگیر کنه

مدتی قبل در شهر کوچکی گردبادی بسیاری را بی خانمان کرد.همه روزنامه ها داستان های غم انگیزی از این خانواده های رنج کشیده نوشتند. در یکی از این مقالات عکسی بود که مرا به شدت متاثر کرد. زن جوانی جلوی یکی از خانه های کاملا ویران شده ایستاده بود در حالی که اضطراب شدیدی در چهره اش به چشم می خورد و دختربچه زیبایی نیز به دامن این زن جوان چسبیده بود و به دوربین خیره شده بود( در این مقاله که همراه عکس بود اندازه لباس افراد مصیبت دیده ذکر شده بود. در حالی که اشتیاقم برای خواندن مقاله بیشتر میشد،متوجه شدم که اندازه های ذکر شده مشابه اندازه لباس های افراد خانواده ام است.) با خود فکر کردم این فرصت مناسبی است که به بچه هایم یاد دهم باید به آنهایی که به مصیبتی گرفتار شده اند،کمک کنند.
من با چسب نواری عکس خانواده زن جوان را روی یخچال خانه چسباندم. دلم میخاست با این عکس به دوقلوهای هفت ساله ام و به دختر سه ساله ام درباره این مصیبت توضیح کافی داده باشم. رو به بچه ها کردم و گفتم: " ما خیلی چیزها داریم و این مردم اصلا چیزی ندارند پس ما باید با آنها در وسایلمان شریک شویم." من سه جعبه بزرگ آوردم و روی زمین اتاق گذاشتم. یکی از جعبه ها را با غذاهای کنسرو شده، صابون و ... پر کردم. وقتی در حال جست وجو در لباس هایم بودم از پسرها خواستم سری به اسباب بازی هایشان بزنند و بعضی از آنها را که کمتر علاقه دارند به این بچه ها بدهند. دختر سه ساله ام به آرامی همه چیز را زیر نظر داشت و می دید که پسرها اسباب بازی هایی را که آنها بازی نمی کردند روی هم انباشته کردند. دخترم هم رفت و عروسکش را که بیشتر از همه عروسک هایش دوست داشت آورد و در حالی که آن را محکم به بغلش چسبانده بود در جعبه اسباب بازی ها را باز کرد و عروسکش را بوسید و آن را به آرامی روی بقیه اسباب بازی ها گذاشت. گفتم: "عزیزم تو نباید این عروسک را بدهی چون آن را خیلی دوست داری و ممکن است دلت برایش تنگ شود." دخترم خیلی جدی سرش را تکان داد و در حالی که جلوی اشک هایش را می گرفت گفت: " این عروسک مرا خیلی خوشحال می کند شاید آن دختر کوچولو را هم مثل من خوشحال کند! " در حالی که بغضم را فرو میدادم چند لحظه به دخترم خیره شدم و از خودم پرسیدم من چطور باید سخاوتمندی دخترم را به پسرانم هم یاد دهم. پسرها هم که از تعجب دهانشان باز مانده بود، بدون اینکه حرفی بزنند به اتاق هایشان رفتند و هر کدام اسباب بازی مورد علاقه شان را به دست گرفتند و آمدند و در جعبه مخصوص گذاشتند. از دیدن این صحنه ها خیلی تعجب کردم و به خودم گفتم: من میخاستم درس بدهم ولی حالا درس گرفتم. با درسی که از کوچکترین فرزندم آموختم، من هم آن ژاکت قدیمی قهوه ای را که یقه اش ساییده شده بود، از جعبه لباس ها بیرون آوردم و به جای آن ژاکت سبز رنگ نو و زیبایم را که هفته پیش خریده بودم درون جعبه گذاشتم، به این امید که زن جوانی که در عکس دیده بودم آن ژاکت را به اندازه من دوست داشته باشد و از داشتن آن به اندازه من شاد شود.
پی نوشت۱:درس های مهم زندگی مثله سخاوتمندی و خیلی چیزای دیگه کاملا در صحنه عملی زندگی قابل اجراست
پی نوشت۲: میشه روزانه ازصدها درس عملی که بدرد زندگی اجتماعی فرشته هامون میخوره ساده ازکنارشون نگذشت
پی نوشت۳: برای فرزندانت بهترین معلم و مربی باش." جکسون براون"
یه چیزی هم بگم:
ماه عسل همیشه بی نظیر بوده و هست و خواهد بود
من با هر لحظه ماه عسل زندگی کردم

سلام این روزا با شنیدن این خبرا واقعا دل شاد شدم و جوری ذوق زده شدم که نگو و نپرس....
زبانم قاصره از این همه لطف خدای مهربونم
فقط میتونم بگم هزاران هزار بار شاکر و سپاسگزارشم
