جوابیه سیمین دانشور به شعر بی تو مهتاب شبی فریدون مشیری....
بی تو من زنده نمانم
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چو در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل شکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته صدایی
تو همه بود و نبودی، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل، به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی، نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم،بی تو من زنده نمانم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 22:55 توسط Raz
|
به نام آنکه در اوج نبودن ها همیشه حاضر است