گم گشته ام!
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین!
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز!
ای رمز!
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین!

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره ، این زمین
پاپوش پای خسته ام!
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام!
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا !؟
(حسین پناهی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:59 توسط Raz
|
به نام آنکه در اوج نبودن ها همیشه حاضر است