خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

 هر پسین!

  این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

     نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

            مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

    ای راز!

     ای رمز!

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین!



در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره ، این زمین

پاپوش پای خسته ام!

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام!

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ، کجا

ندیده ای مرا !؟


                                (حسین پناهی)