اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.

اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر

 لبخند نمی زد.

اگر تو نبودی، آسمان به همه حجم آبی اش، در چشم های خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار

 دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.اگر کودکان نبودند، شکوفه های

زندگی به بهار نمی رسیدند و خانواده، بی مفهوم ترین واژه ای می شد که در لغت نامه ها می شد

 پیدا کنی. اگر روزی می آمد که جهان خواب هیچ کودکی را نمی دید، بی شک صداقت به آخر

می رسید و دوستی و مهربانی، پشت اندوه های بزرگ بزرگسالی هایمان گم می شد.

روز جهانی کودک بهانه ای برای ورود به جهان کودکان است، برای ورود به این جهان باید

آگاهی های خود را فراموش کنیم و با ناآگاهی های کودکانمان همراه شویم. آموختن زبان کودکانه

 نیز قدم بعدی است.

یادمان باشد بچه های خیابانی هم کودکند. یک واکسی که گوشه خیابان با بساطش نشسته و دست های

کوچکش از واکس سیاه شده اند بچه ای که کنار یک ترازو، دفتر و کتابش را پهن کرده و همه، لطف

هم محلی هایش را وزن می کند،کودک ده ، یازده ساله ای که گردو، آب زرشک یا حتی سیگار

می فروشد و یا همانی که کنار کوچه روی زانوهای مادرش خوابیده و جلوی پایش یک کاسه و

 چند پول خرد است،هم کودک است.

کاش دنیا همیشه کودک بماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های

بی خوابی مان کند!

کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی می شد!

کاش کودکان، صمیمیتشان را همچون دوستی های بی ریایشان فراگیر می کردند.

کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک....