زیستن شرافتمندانه از نگاه چارلی چاپلین....
چارلی چاپلین هنرمند بزرگ سینما، سینماگری که در آثارش به انسان ارج نهاد و فساد و تباهی را با طنز گزنده اش به باد انتقاد گرفت. نامه ای به دخترش جرالدین نوشته که در حیطه ادبیات، یکی از باارزشترین نوشته هاست. نوشته ای سرشار ازنکته های ظریف روانشناسانه و هشداردهنده به انسان وعموما به دختران و زنان خصوصا در باب زندگی و زیستن شرافتمندانه. پیشنهاد می کنم حتما تا آخرش بخونید.
دخترم جرالدین، وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم. خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش میزدم و می گفتم:اش... برو در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم جرالدین!رویا، رویای فردای تو، رویای امروز تو.جرالدین!در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست، نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیبش بگذار! به نماینده ام در بانک گفته ام، فقط این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا قبول کند،با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو،"من هم یکی از آنان هستم" آره تو یکی از آنان هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند، وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن.اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود ناسزایی بگوید.من خواهم مرد و تو خواهی زیست.
امید من این است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر، اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد، جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.این حقیقت را با تو می گویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است، شاید روزی چهره زیبایی ترا گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش. برهنگی بیماری عصر ماست. و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور می زنم. اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، آدم باشم. تو نیز تلاش بکن حقیقتا آدم باشی....
به نام آنکه در اوج نبودن ها همیشه حاضر است