ساعت از یک هم گذشته....

امشب که داشتم قرآن میخوندم نمیدونم یهو چی شد یاد روزای بیادماندنی ماه رمضان هایی

افتادم که کنار فامیلمون جمع میشدیم

یادش بخیر قبل از اینکه تعداد زیادیشون مهاجرت کنن از اون دسته از فامیلای فعالی بودن

که همه بهشون غبطه میخوردن....

واسه مرور خاطرات مینویسم....

یادمه اولین فعالیت رسمی جوونای فامیلمون تشکیل گروه پربار سبزاندیشان جوان بود

 که تو اون روزها به اندازه خودش حسابی صدا کرده بود...

بعدشم که آغاز وبلاگ های فامیلی،ماهنامه ها و هفته نامه های فامیلی

(که بوسیله همین ماهنامه از همه خبرایی که تو فامیل اتفاق میوفتاد باخبر میشدیم

تو ماه های مبارک رمضان هم که دیدنی بود هر شب خونه یکی از اقوام جمع میشدیم....

حتی مرورشون هم لذت بخشه نه؟؟؟

الان که دارم مینویسم دیگه هیچکدوم از اون روزا رو نیست

خیلی دور شدیم،خیلی خیلی!و این خاصیت زندگی ماشینیه!!!

من فقط نگران چند نسل کوچیک بعد از خودمم...ازش غافل نشید

و در آخر:

برای تک تک اعضای فامیلم همه روزای خوب و آرزوهای خوب رو تو ماه عسل از

مهربونترین مهربونم خواهان خواستارم،خدارو شکر که هنوزم از شادیشون دلشاد و با هر

غمشون غمگین میشم و

 تا یادی هست بیادشونم

  پی نوشت: مخصوصا واسه مامان باباهای گل،نزارید نسل کوچیکمون از ریشه ها فاصله

بگیرن،زندگی های تک هسته ای بنظر من هیچ لذتی نداره و نخواهد داشت