خدا مرا آفرید و گفت:

ای بشر ۴۷۰ روز صبر کن تا بیافرینم همدمت را...

روزها صبر پیشه کردم...

کم کم به بی اعتقادی رسیدم که شاید سر کاریست...

ولی به یکباره همهمه ای دنیا را فرا گرفت و زنی در ایران زمین دختری به دنیا

آورد و جمعی را شادمان کرد

لبخندهای ماسیده از سرمای دی ولی دلهایی مالامال از گرمای وجود نورسیده!!!

راه می رفتم که آمدی! واژه مامان و بابا تازه بر زبانم افتاده بود که از راه رسیدی

کوچک بودم و بزرگ و بزرگتر شدم تا روزی که سرنوشت به من گفت:

تو را برایم می یابد و فقط صبر پیشه کنم....

بالاخره تقدیر به رویم خندید...

عاشق عدد هفت و روز یکشنبه ام بودم و از آن روز شیفته وار دوستشان دارم

چون روزی تو را دیدم که هفتم ماه بود و یکشنبه ای که عاشقش بودم.....

اینک تو را دارم و تولدت بهانه ای شد برای ناگفته های دلم....

تولدت مبارک بهترینم....