روزها با یک طلوع آغاز میشوند و با یک غروب به خاطرات می پیوندند

 

نوزادی قدم به هستی میگذارد و در گذر روزگار قد میکشد

 

 فراز و نشیب های زندگی بر چهره اش گرد پیری می نشاند

 

 ودست بی رحم زمانه موهایش را همرنگ دندانهایش میکند

 

در آغاز سراشیبی عمرش کودکانی قد ونیم احاطه اش میکنند

 

 و با لفظ زیبای پدربزرگ یا مادربزرگ وجودش را مالامال از شور

 

 و نشاط میکنند و اما امروز

 

روزیکه که در کانونمان گره بین دو نسل را با جشنی کوچک

 

اما با هدفی عظیم محکم تر کردیم امروز بودیم تا شاهد باشیم.

 

شاهد پیوند عاطفی دو نسل با یک دنیا تفاوت،

 

 موجی از شادی  مثل هاله ای نورانی دو نسل رو در

 

آغوش خودش کشیده بود ، لبا خندون بود و چشمها  لبالب از

 

 حس های رنگی، کودکان دیروز در جایگاه نسل قدیم 

 

دستان کوچک امروزی ها و آیندگان فردا را در دستشان

 

 حبس کرده بودند صورتهای زیبای کودکانه با رنگهای زندگی

 

توسط گذشتگان طراوت هستی را به خود گرفت

 

فقط ما بودیم انسانهایی بین این دو نسل ،که نگاه پر حسرتمان

 

روی لبخندهای از جنس عشقشان یخ بسته بود

 

و ناخودآگاه بر لبانمان جاری میشد

 

ای کاش ما هم در این جمع کسی را داشتیم تا صورتمان

 

را با رنگ آذین می بست ای کاش تونل زمانی وجود داشت تا

 

 با عبوراز آن به گذشته برمیگشتیم و دستان چروک و پینه بسته

 

 پدربزرگ و مادربزرگمان را بوسه باران میکردیم

 

ای کاش............

 

میدانم مسیری که پیش رو دارم مرا به نقطه ای میرساند

 

که روزی دستان لطیف کودکی را در دست خواهم داشت

 

تا ایفاگر نقش انسانی از نسل قدیم باشم و به او خواهم گفت:

 

دلبندم عاشقانه بخند و زندگی کن

 

برای همیشه و تا ابد

 

پی نوشت: برای شادی روح عزیزانی که در کنارمون نیستن صلوات

 

اینم عکس  3تا از بچه ها با مادربزرگشون