......
افسوس که....چرا؟چرا با رفتن تو......بهار مي آيد ؟...
آمدي در سرماي زمستان... وبه سردي زمستان بودي.....
به غم انگيزي شبهاي تنهايي..... وبه خشکي برف .......
بهار مي آيد ...به نظر معامله خوبي است....
اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي..
گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند...
اين بار می خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 10:36 توسط Raz
|
به نام آنکه در اوج نبودن ها همیشه حاضر است