انتظار
تنها بودم در بیابان غربت! انتظار!تنها زهر کشنده ی بیابان بود که قطره قطره خونم را
مسموم می کرد! شب تاریک و سرد!حتی چکاوکی نغمه سر نمی داد.تو آمدی ولی
بدون عشق!
لحظات به کندی سپری می شد و همچون خاک تشنه ای به سوی تو هجوم می آوردم!
اما تو رفته بودی!وجودت سرابی بیش نبود!کور سوی چراغی زندگیم را روشن کرد!
در وسط آن چراغ شمعی بود که می سوخت و نور افشانی می کرد!به یاد تو
می افتم می دانم تو هم اکنون تنهایی ولی این را بدان یک روز از این بیابان
خلاص می شوم و تو را پیدا خواهم کرد تا هیچوقت تنها نباشم!!!
اعظم(پریشان)
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:20 توسط Raz
|

به نام آنکه در اوج نبودن ها همیشه حاضر است