تو را من چشم در راهم شبا هنگام،

که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم!!!

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام!

گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم!!